یعنی من اگه شاعر این شعر و پیدا کنم
می کنم ش
یک تار ؟
بی تار ؟
پ . ن : "سه تار" چهار سیم دارد !
برای بعضی هم شاید نباشد
اما در کل آغوش ، مخصوصآ ماندگارش
چیز خوبی است
خیرش قبول
مردم و شعار های خیابانی
ککتل مولوتوف و تیر
اینجا اغاز و پایان با هم میایند
و هیچ کس نفهمید که چه چیزی اضافه؟
یا چه چیزی کم است ؟
که هر نسل ما باید در این خیابان ها کشته و زخمی بدهد
به راستی شاه چرا رفت
و این امروزمان چرا این شکلی شده است ؟
مردمی که تادیروز تحت تاثیر هیچ عامل خارجی یا داخلی قرار نمیگرفتند
یا فریب هیچ فریب کاری را نمیخوردند
گیریم که امروز فریب خورده اند
چه شد که فریب خوردند ؟
امت اسلامی دیروز چرا امروز میلیون میلیون منافق شده اند؟
چرا دانشگاهی که نماد روشنگری و علم و یقین و اینده است امروز شده است لانه ی فاسدان و منافقان ؟
چه چیزی جاذبه ی اسلام و امام و انقلاب را کم کرده که اینها که منافق شده اند اکثرشان جوانند؟
منافقان در بهترین دانشگاه های ما چه میکنند ؟
اما برای پرسیدن و جواب دادن این سوال ها امروز بسیار دیر است
بسیار دیر
از انروز که اولین چوب را کشیدی دیر شد
از انروز که اولین چک را زدی دیر شد
دریغا که این دیر شدن را هم دیر میفهمیم
دیر
به جلوی ما پشت نکنید
جلوی ما را پشت ما نکنید
پشت ما را جلوی ما نکنید
پشت و جلو نکنید به ما
جلو و پشت نکنید به ما
جلو نکنید پشت رو به ما
پشت نکنید جلو رو به ما
نکنید
نکنید اقاجان
نکنید
پشت و جلو ندارد که اقاجان
به ما نکنید
جلوی شما را به پشت ما چه حاجت است؟
انگار نه انگار که همه ی ما تموم عمرمونو تو ازادی خیلی مشروط بودیم
حالا کنارمه
ازم خواسته از همه ی شما تشکر کنم
با خنده میگه : میبینی علم چقدر پیشرفت کرده ؟ دیروز بازداشتگاه ..
امروز مسافرت .. خونه مجردی .. عشق و حال
منم ازتون ممنونم دوستان
پشتشو کرد به من و دست راستشو بلند کرد ، ازم خواست ازش عکس بگیرم .
دوست داشت خورشید کف دستش باشه .
امروز با خونه تماس گرفت و گفت معلوم نیست تا چند روز دیگه بازداشته
به همون خورشید
توی دستش
دست راستش
مزدک را بیشتر دوست دارید یا انوشیروان را ؟
پ . ن : ۶ سال حبس برای شعار دادن و اجنماع بدون سلاح
هم خ پرستار هست .. هم جمشیدیه هم همه ی چیز های دیگر
و من که هنوز دلم تنگ است
برای چه ... نمیدانم
گویا کلآ دل ما تنگ است .. مثلآ مث قد که گاهی کوتاه است .. گاهی بلند
مثل دماغ که گاهی بزرگ است گاهی کوچک
مثل چشم که گاهی سیاه است گاهی عسلی
دل ما هم انگار تنگ است !!!
پ . ن : به زودی باز میگردم
من : راه نمیده ؟
او : داشت حضور غیاب میکرد من رسیدم ،با ۵ دقیقه تاخیر ، گفت پشت در بمون تا صدات بزنم
من : مرتیکه ی مادر قحبه ! من میرم تو این کلاس خالیه اگه درو باز کرد صدام کن ، نگی الان رسیدما
او : باشه
و همچنان پشت در کلاس راه میرود و من به کلاس خالی مجاور میروم
(۲۰ دقیقه بعد)
من از ان کلاس بیرون میایم و به او میگویم : باز نکرد ؟
او : نه
من : خب بزار در بزنیم اگه رامون نمیده بریم بخوابیم خب ،، مث چوب یه ساعته داری راه میری این پشت ، منتها تو در بزن بهش بگو .. اگه گفت بیا تو منم باهات میام تو
او : باشه
(در میزند و منتظر میماند تا در باز شود)
(بعد از چند ثانیه)
من : خب درو باز کن دیگه گلابی
او : اخه داره حرف میزنه ، وسط درسشه
من : خب بابا گاییدی رسم ادبو ، ما که از پشت در اصولآ نباید بدونیم اون داره اونتو چیکار میکنه که
(من در را باز میکنم)
(به استاد نگاه میکنم)
من : استاد ببخشید شما گفتید پشت در بایستم ، ۱ ساعته پشت دریم ، میشه بیایم داخل ؟
استاد : براتون غیبت زدم ، اگه دوست دارید میتونید بشینید
من : بله استاد ، میشینیم ... با اجازه
(او حرکت میکند تا با من بیاید داخل و بشیند)
استاد : شما نمیتونید بشینید
او : چرا استاد ؟
استاد : من به ایشون گفته بودم بایستند .. به شما نگفتم که
او : (سکوت)
(او با نگاهی پر معنی به من بیرون میرود و در کلاس را ارام میبندد)
استاد نمرات امتحان هفته ی قبل را میخواند و تا میبیند من نمره ی کامل گرفته ام برایم حاضر میزند
و تا میبیند او هم نمره ی کامل گرفته است کمی غر میزند و به خاطر این که میخواست سوء استفاده کند نمره اش را کم میکند ...
(من عذاب وجدان میگیرم)
(او میرود خانه میخوابد )
پ . ن : من به خانه باز میگردم ..دلم برای بوی نفس یارم. دلم برای خیابان پرستار . دزاشیب .جمشیدیه.و همه ی چیز های دیگر تنگ است
حسرت های روزانه ی شب
نه شب انچنان که باید شب است
و نه روز انچنان که باید روز
حسرت های سرد گرما
و حسرت های گرم سرما
نه گرم ها انچنان گرم اند
و نه سرما ها انچنان که باید سرد
حسرت تابستانی زمستان
و حسرت های زمستانی تابستان
نه تابستانمان انچنان که باید تابستان است
نه زمستانمان انگونه که باید زمستان
و تنها این حسرت ها هستند که انچنانند که باید
از همه ی این همه ها همه ام
میدانی که ؟
خسته ام

